
ای که دور از من و در یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من
غم تو غصه من
با خبر باش که مهرت نرود از دل من
مگر آن روزی که خاک
شود بستر من


غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت
كاخ دلم ويرانه شده
من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار
من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟
مي روم قلب تو را پيدا كنم
برق چشمان تو را معنا كنم
مي روم شايد كه در دشتي بزرگ معني عشق تو را پيدا كنم
مي روم تا با نگاه گرم تو اين دل ديوانه را شيدا كنم


چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟!
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟
ان زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
روی خندان تورا کاش میدیدم!
شانه بالا زدنت را بی قید
وتکان دادن سر
که عجب!...عاقبت اوهم مرد!
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا اتش تو خاکستر کرد!؟
تو توانی که به من زنده جانی بخشی
یا بگیری از من انچه را میبخشی!

بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هر پنجره ديوار شد
آنكه اول نوش دارو مي نمود
برلب ما زهر نيش مار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
رفتن و مردن علاج كار شد
عيب از مابودن از ياران نبود
تا كه ياري يار شد بيزار شد
عاقبت با حيله سودا گران
عشق هم كالاي هر بازار شد
آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟
مردم از بس زندگي تكرار شد



